تبليغاتX
خلوت تنهایی

خلوت تنهایی

سلام ای تنها دلخوشی من برای زنده بودن...سلام ای تنها ترین ماه این شب های خیس من این شب هایی که دیگه ماهش برای بالا اومدن و دیده شدن عجله نداره...دیگه از دیده نشدن و پشت ابر ماندن گله ای نداره...اخه اونم میدونه این دنیا دیدن نداره...تابیدن روی ادمای خسته ای مثل ما دیگه قشنگی نداره.... دیگه زیر نور ماه گفتن دوست دارم به کسی که دوسش داری معنا نداره...دیگه هیچ کس عشق توی این دوره زمونه رو باور نداره...این هم خط های یه نامس... یه نامه از طرف یه ادم دور افتادس...نامه برای کسی که خیلی برام عزیز شده...تنها دلخوشی واسه موندنم تو ی این دنیا شده...واسه کسی که عشق منو باور نداره...اخه اونم مثل من دیگه به کسی اعتمادنداره.. واسه کسی مینویسم که یادی از من نمیکنه...میدونه دوسش دارم اما اون داره خودشو هم گول میزنه... گول میزنه که منم مثل همه ام...من همون تبم همون تبم... همون تبی که زود عرق میکنه ...اما یکی نیست بهش بگه این تب هیچ وقت عرق نمیکنه...این خورشیدی که توی دلم روشن شده هیچ وقت غروب نمیکنه...این شمعی که روشن شده هیچ وقت رو به خاموشی نمیره...اخه این دله منه که بیتو میمیره...چقدر سرده دستام ...چقدر تر شده این چشمام...این چشمایی که حتی نخواستی بیای و صداقت منو از نزدیک درونشون  ببینی..حتی نخواستی عشق منو از توی چشمام بخونی...نمیدونم کجایی و چه میکنی...نمیدونم الان داری تنهاییتو با کی پر میکنی...نمیدونم شادی هاتو با کی قسمت میکنی...نمیدونم کوه های غمتو در کنار کی با امید به چی رد میکنی...اما بدون من اینجام ...فقط منتظر دیدن اون چشمام... دل اسمون امروز خیلی گرفته...چشم های منم از صبح نم نم بارون گرفته....اما تو نیستی که این اشک های منو از روی گونه ام مهار کنی...تو نیستی که دستامو بگیری تا از سرمای تنهایی یخ نزنن... نیستی تا عنکبوت های انتظار را از دلم بگیری تا به هر گوشه اش تار نا امیدی نزنن ...نیستی تا ببینی روی پیانو ی دلم چقدر خاک نشسته... نیستی ببینی غزاله به اندازه هزار سال دلش گرفته...اخه این ساز همش غمگین میزنه...با زدن هر کلدش یه ناله ی خیلی دردناک میزنه... اما میخوام بگم من با وجود همه ی غم هام وقتی کنارتم شادم...با لالایی صدایت این منم که میخوابم....اما من با این همه غم میخوام بازم غمخوار تو شم..میخوام توی این بارون خدا واست یه چتر بشم...یه چتر بشم که اگر از اسمون سنگم بارید تو نفهمی... میخوام کنارت باشم تا دیگه معنی غم و تنهایی رو نچشی..میخوام نردبان شم تا تو بری به اسمون....بری بشینی جای این ماه خستمون...میخوام بری بالا تا همه چی زیر پات باشه.... اینو میخوام حتی شده همه ی غم هات روی دوش من باشه...حتی اگر  دیگه دستم توی دستات نباشه...میدونم تو هم تو ی این سرما طاقت اوردی...تو هم مثل من یه موقع هایی یه جایی کم اوردی... اما منو تو یه فرق بزرگ داریم...اخر جاده رو ببین چه تفاوت بزرگی داریم...اخر جاده همون جاس که سرنوشت ادماس...اخر جاده ی تو پر از روشناس...اما انگار اخر جاده ی زندگیم بدون تو پر از تاریکیست...چه فرق بزرگییس سرنوشت تو سفیده ماجرای من غم انگیز.... اما اگر دستای منو رها نکنی سرنوشت منم سفید میشه ....بعد عمری این دل من اروم میشه برای تو چتری مثل یه سایبون  خیلی بزرگ به بزرگی اسمون میشه....

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آبان1388 18:6 توسط غزاله |


سر قبر خودم میان عکسات نشستم...امروز صبح صورتمو با اب اشکام شستم

یادته میگفتی گریه نکن اذیت میشم...حالا بیا بگو با کدوم بهانه قطع بشن

غنچه هایی که تازه رشد کرده بودن با چه بهانه ای باز بشن...خودشونو نسپرن به باد سرد تا پرپر نشن  دیشب دوباره گریه کردم...با هر قطره اشک تجدید خاطرات کردم

اره من خیلی خستم...از بس غم و غصه پای درد و دل هام نشستن

هر شب با گریه خوابم میبره...صبح که از خواب پا میشم اولین نفر غم در خونمونو میزنه

میگه پاشو با عشقت حرف بزن شاید دل اسمون اروم شه...شاید با شادی تو غم هاش یادش بره و خورشیدو توی خودش راه بده...

اخه غم نمیدونه دل منم گرفته ...تا اسمون میبینه اشک میریزم میخوادتنهام نزاره اشک میریزه

کاشکی میشد معرفت و از غم یاد بگیریم...کاشکی میشد همدردیو از اسمون یاد بگیریم

غم با این همه شغله هر ثانیه کنارمه...تا میبینه خوشحالم میاد و شادیمو بر هم میزنه

اخه دست خودش نیست میخواد شریک شادیهام باشه...اما نمیدونه با حضورش نمیزاره دلم میزبان نشاط باشه

اما اشکال نداره میخوام با غم هام جشن بگیرم...میخوام برای مرگ غرورم به جای سوم و خطم یه جشن بزرگ بگیرم

میخوام بگم اهای ادمایی که امروز و دیروز دلمو شکستین بیاین مرگ دلم رو جشن بگیرین

بیاین خاک کردن دلم رو با دستای خودم و با چشماتون ببینین

دلی که هیچی جز عشق برای معشوق اش نداشت...اما انگار چشمای شور روزگار طاقت دیدن خوشحالیم رو نداشت

بیاید بالارفتن منو از چوبه ی دار ببینین... بیاید رگ زدن یه بیگناه با دستای خودش ببینین

ببیاین چهره ی یه زندانیو وقتی زیر حکم ازادیش مهر حبس ابد میخوره رو ببینی

ببینین چطوری تنها موند بیاید ببینین هیچ کس حتی معشوق اش هم پیشش نموند

اما انگار مردم این شهر همه مردن...همه سنگ قبرشونو خریدن و سوار قطار خودخواهی شدن و رفتن

منم میخواستم برم اما عشق جلومو گرفت...کفشامو برداشت و توی دستش گرفت

گفت مگه یکی نیست که دوسش داری...مگه یه نفر نیست که فقط به اون امید داری

پس بمونو تنهاش نزار...دستاشو بگیر کنارش باش

من دنبالش رفتم... حرفای عشق و باور کردم و رفتم

 دستامو به سمتش دراز کردم ...اما اون رفت پشت دیوار ها قایم شد

من پیداش کردمو و اون بازم قایم شد...حالا من به دنبالش دارم میدوم اما اونه که از من دور میشه

نمیدونه عاشقشم واسه همینه که منو نمیبینه...هر وقت بخواد منو تنها میزاره و میره

شاید اینم یه تجربس...زندگی منم پر از تجربس

تجربه هایی که از ۱۰۰ تاش ۹۹ تاش تلخ بود... شاید اینبار این تجربش شیرین بود

امیدوارم این یکی شیرین باشه...پر از روز های خوب باشه

روزهای که به من ثابت نشه حسابم اشتباه بود...روز هایی که به همه حتی اون . ثابت بشه که هیچ کس مثل من به فکرش نبود....

+ نوشته شده در جمعه 24 مهر1388 9:41 توسط غزاله |


امشب دوباره دلم گرفته...دخترک گوشه اتاقش زانوهاشو بغل گرفته...اشک مثل باران از چشمای من میباره...اخ که خورشید عشقت در دلم چه حرارتی داره...اما دل من هنوز تنهاست...منتظر لمس اون دست هاست اون دست هایی که با اشاره شون دنیامو زیرو رو میکنه... با نبودنشون مرگ رو بهم یاد اوری میکنه...کاشکی جنگل چشمات مال من بود...کاشکی یه ذره از نگاهت به سمت من بود...همون چشمایی که منو مجذوب خودش کرد....ارتش غرورمو  یه شبه به زانو انداخت و تسلیم خودش کرد....همون چشمایی که اگر به روی دلم بسته بشه دوباره گل نا امیدی توی باغچه ی دلم کاشته میشه...میدونستی تو شدی خورشید و منم گل افتابگردون ؟ میدونستی گلهای افتابگردون همیشه خیرن به خورشید بالاسرشون...دقت کردی چقدر سنگ شده شده دلامون...ادمارو با هم مقایسه میکنیم...همدیگر رو به جرم  اشتباه دیگری محکوم میکنیم....چون یک بار نه صد بار از یکی بی وفایی دیدیم دیگه به هیچ کس وفا نداریم...دیگه دوست داشتن هیچ کس رو باور نداریم...اما من باور دارم دوست دارم واسه همین دستامو توی دستات میزارم ...میدونم واست مهم نیست عاشق بودن من... میدونیم واست مهم نیست بودن یا نبودن من اما بدون که من توی دنیا فقط یک امید دارم توی قلبم فقط و فقط عشق تورو دارم...توی دستام سبد سبد گل رز دارم ...کاشکی میشد ثانیه ای به یاد من سر بکنی کاشکی میشد ترانه عشقمو باور بکنی...یاد تو از دلم جدا نمیشه نازنین...کلام اخر اینه دوست دارم فقط همین 


میخوام حرف بزنم

سلام ...خیلی وقت بود حرف نزده بودم...دو شبه خیلی دلم ....دوشبه که دارم به زندگیم فکر میکنم به اینکه چرا زنده هستم به این که چرا من ۸ ماه دارم با یک انگیزه ی خیلی دور با یه اروز این روز های تلخ رو تحمل میکنم  به اینکه چرا احساساتم رو به کسی که دوسش دارم میگم چرا من مثل بقیه به این فکر نمیکنم که به طرف نمیگم دوسش دارم چون :پرو میشه بهش نمیگم براش نگران شدم چون: مغرور میشه ....نه توی ذهنم فقط یک نفر رو بالیاقت فرض کردم که این چیزارو بهش بگم دیگه نمیدونم لیاقت داره یا نه اینو خودش بهم ثابت میکنه به زودی....  دو شبه احساس میکنم یکی دستشو انداخته دور گردنم و داره خفم میکنه هرچی یکی از اطرافیانم روصدا میکنم تا بیاد دستای این جلاد نامرئی رو از روی گردنم برداره هیچ کس جوابم رو نمیده همه غرق شدن توی دنیای خودشون دیگه همه فقط به زندگی خودشون نگاه میکنن منم دیگه زدم به سیم اخر دیگه زندگی هیچ کس به جز یه نفر برام مهم نیست وقتی میبینم کسی نیست که دستامو بگیره  واسه چی دیگران برام مهم باشن دیگه توجه هیچ کس برام مهم نیست دیگه برام مهم نیست کی به یادمه کی نیست کی از دست من ناراحته کی نیست کی با چه کاری خوشحال میشه تا خوشحالش کنم دیگه از خودم به خاطر دیگران نمیگذرم .... دیگه من چقدر  واسه همه قدم بردارم خیلی دلم از دمای روزگار پره از اونایی که تا یکی میاد توی زندگیشون بقیه رو فراموش از اونایی که خوبی ادمارو فراموش میکنن اما بدی هارو و قاب میکنن تا همیشه یادشون باشه که فلانی اذیتشون کرد تا به موقش تلافی کنن  انقدر نسبت به هم بی اعتماد شدیم که دیگه خوب بودن هیچ کس رو باور نداریم خیلی جالبه...همه میگن دیگه دوره ی خوب بودن تموم شده دیگه نه دختر خوبی پیدا میشه نه پسر خوبی اما تا یکی پیدا میشه که تونسته توی کثافت بازی ها خودشو بیرون بکشه و نجابت خودشو حفظ کنه طرف هرکی میره و با صداقت حرفشو میزنه میخوان اذیتش کنن میخوان اعصابشو خورد کنن چون از ازار دادن دیگران لذت میبرن به قول حامد بهداد توی فیلم حس پنهان دنیای ما از دنیای حیوونا هم کثیف تره...یه نگاه به خودت بکن چند نفر رو الان منتظر گذاشتی...امروز  چقدر به اینکه حال یه سری رو گرفتی و سرکارشون گذاشتی خندیدی؟ چه سودی بردی از اینکه امروز یا دیروز یا هر وقت دیگه اشک کسی در اوردی...میشه بگی وقتی نابود کردن یکی دیگه رو دیدی چه حسی داشتی ؟من خستم از این ادمایی که تموم زندگیشون خلاصه شده تو پز دادن به بقیه  به اینکه نکنه حرفی بزنن به طرف رو بدن  بهش نگن دوسش دارن چون ممکنه طرف خودشو بگیره ...سر قرار منتظر ش بزاری بعدش بگی یادم رفت یا هر بهانه ی دیگه رو بیاری چون میخوای خودتو مغرور نشون بدی؟ چون فکر میکنی با اینکار تو خیلی ادمی...من این  به ظاهر ادم هارو میبینم هر روز هر ثانیه...چرا ما نمیتونیم با هم صادق باشیم حداقل به من ثابت شده که نمیشه توی این دنیا صادق بود اما میشه توی صادق بودن پیش قدم بود میشه توی رابطه صداقت داشت...نمیدونیم البته بگم باید با کسی صداق باشی که لیاقت صداقت تورو داشته باشه...خودم چوب این صداقت رو خوردم اما میخوام ادم باشم من از این که کسی گریه هامو ببینه وحشتی ندارم ومیدونم بهم میخندن اما مهم نیست دیگه از اینکه ادما بهم بگن لوس بیمی ندارم...مثلا تویی که همیشه قد بودی به کجا رسیدی؟؟؟؟؟؟؟؟ تا حالا این موقعیت برات پیش اومده از تصمیمت توی زندگی برای یه نفر که بهش اعتماد داری حرف میزنی این تصمیم خیلی برات جدیه اما چند وقت بعد طرف مصخرت بکنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر الان هستم به خاطر وجود یه نفره که فکر میکنم با بقیه تفاوت داره چون انگار یکی توی دلم انداخته که این مثل بقیه نیست  وگرنه خیلی زود تر ازاین ها این  دنیای مضخرف رو ترک میکردم امیدوارم رو کسی حساب باز کرده باشم  مثل بیقیه نباشه جز این دسته از ادمایی که ازشون سوال کردم نباشه من میگم نیست امیدوارم نباشه دنیای من با دنیای خیلی های دیگه توی این دنیا به یه مو بنده بیاید نزاریم این مو جدا بشه بیاید کاری کنیم که این مو تبدیل به یه طناب خیلی ضخیم بشه....از همه به جز یه نفر بریدم

دوست عزیزی که اینو خوندی اصلا به خودت نگیر

+ نوشته شده در چهارشنبه 8 مهر1388 17:56 توسط غزاله |


تنها ایستادم پشت این پنجره ی باران خورده...این پنجره ای که از ضربه های روزگار ترک خورده

باز دست به قلم شده این دست های پیرم...میخواد بنویسه شاید این دل من اروم بگیره

خودشم میدونه ممکنه دوباره اسمون چشمام بارونی شه...اماباز پیش خودش میگه بزار خالی شه

اخه دل من که همیشه گرفتس تقصیر اون نیست....اخه رنگ نشاط توی جعبه ی اب رنگ زندگیش نیست

بوم زندگیش شده همه رنگ های تیره ...شده رنگ اون چشمای همیشه به در خیره

از اون دلی میگم که هیچ وقت رنگ خوشی رو تو خودش ندید...تا خواست خوب ببینتش یکی اومد اونو دزدید

همون دلی که هر شب اسم قشنگتو صدا میزنه...اگر بفهمه سهمش نبودی بازم بی قراری میکنه

همون دلی که همتون بهش خندیدین...به خاطر تعداد کم گذشت بهار تو زندگیش صدای گریه هاشو نشنیدین

همه گفتین برو بچس...چند روز دیگه یادش میره اونوقت میبینی که ساکت کردن بچه چه سادس

باز بغض لعنتی داره خفم میکنه...وقتی میخوام داد بزنم جلوش یه سده بزرگ میزنه

اما یکی همش میگه غصه نخور عزیزم همیشه که این جوری نیست... یه روز میشه میفهمن بزرگی به سن و سال نیست

دوست داشتن من به خاطر چیز های سطحی نیست... مثل دیگران از روی هوس نیست

شماها که غرورمو خاک کردین...شخصیتمو له کردین...خندرو از رو لبهام گرفتین...امید رو از چشمام دزدین...حالا میخواین عشق و از دلم بگیرین...انقدر بگین عشقت دروغ بود تا خودمم یادم بره که دوست داشتنم از روی هوس و تفریح نبود؟

میبینی من پر شدم از حرفایی که توی دلم یه روزی خاکشون کردم...همون روزایی که غرورمو شکستمو از اشتباه دیگران گذشتم

اما بالاخره ما هم خدایی داریم...میتونیم ادعا کنیم تو اسمون یه ستاره داریم

+ نوشته شده در جمعه 13 شهریور1388 23:40 توسط غزاله |


سلام دوستان عزیز دفعه ی پیش ازتون خواهش کردم که بهم  و ب یا سایتی که میشه ازش عکس های غمگین پیدا کرد رو بهم معرفی کنید و شما ها هم منو راهنمایی کردید و وب های خوبی رو بهم پیشنهاد کردین بابت راهنمایی ممنون اما حالا از تون یه خواهش دارم هر کسی که میاد وبم اگر بلده قالب درست کنه یا کسی رو میشناسه که میتونه با عکسای با کیفیت قالب خیلی خوبی بسازه حتما بهم بگه...ممنون از همتون..

+ نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388 1:16 توسط غزاله |


+ نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388 13:30 توسط غزاله


قاب های خالی پنجره های بسته...شیشه ی هر پنجره ی دلم رو یکی زده شکسته..پروانه هم بال ی شکسته اش رو بسته و  روی یک گل مصنوعی نشسته...  دیگه از کوچه ی امید صدای پا نمیاد...دیگه اشک های منم با دیدن عکسات بند نمیاد...دیگه توی این بیابان گیاهی از زمین در نمیاد...دیگه کاری از دست هیچ کس بر نمیاد...  دیگه از بدی روزگار شکوه نمیکنم....دیگه درد دلمو به هرکس نمیگم... نمیگم چون صدای خنده هاشون ازارم میده...وقتی میگم خسته شدم در قبال اشکای من خندشون میگیره....چه دنیای زشتیه این دنیا ی خاکستری من...چه زندگی غم باری این زندگی غم انگیز من... چه قطره های پاکیه این قطره های اشک من...چه صدای  پر از اهیه این صدای خاموش من ...این دل  من یک دفترچه ی خاطرات داره پر از زخم زبون...پر از غم و اشک و اه و سوز...یک دفتر داره که خاطره هاش شده همه روزهای بارانی...زیر باران راه رفتن و دردودل کردن با مخاطب خیالی ....پر از روزهای که رنگشو هیچ کس ندید...صدای شکستن دلم رو هیچ کس نشنید...صدای ناله های من زیر صدای خنده ی دیگران گمشد...غرور من زیر پای اشتباهات دیگران له شد... حالا به جای اینکه دستمو بگیرین و نزارین دفتر خاطره ها تا اخر همینجوری سیاه بشه بهم میخندین و میگین چه نمیاش جالبیه.؟!!!!!!...چه دنیای فشنگیه شده مثل جنگل ... ادما با حرفاشون همدیگرو میکنن توی قبر... بعد سر قبرش اشک تمساح میریزن میگن چه عمر کمی داشت...خدا بیامرزتش چه چهره ی قشنگی داشت....                                       

+ نوشته شده در جمعه 30 مرداد1388 19:46 توسط غزاله |


+ نوشته شده در دوشنبه 19 مرداد1388 15:38 توسط غزاله


تنها در تاریکی به دنبال دستانت میگشتم...سکوت در اطرافم پرسه میزد...سرم را روی دوزانویم گذاشته بودم...چشمانم را برای اخرین بار به جاده ای دوختم که سالهاست کسی جز تو ازش گذر نکرده بود...اسمان هم غریبانه برای غربت من اشک میریخت...غربتی که دیوارهایش هر ثانبه نزدیک تر میشدند...غربتی که درونش اشک های  من دیده نمیشدند...توی این همه اواز که قناری با بغض خوند بغض اون پیدا نمیشد...توی اسمون دل من خورشیدی دیده نمیشد...توی اون شب های سیاهش هیچ نور ماه ای از میان ابرهایش گذر نمیکرد...من بودم این دل شکسته و چشمان منتظر به جاده و دریای اشک این ها هم پیدا نمیشدند...دورورت انقدر شلوغ بود که صدامو نشنیدی...زیر پاهای قشنگت دل شکستمو تو ندیدی...دلی که روی دیوارش پره از عکسای ماهت... شده کلید هر در بسته اون دو چشم نازت...مرگ پشت پنجره بهم لبخند میزنه...روزگار به این هم غمگین بودن من پوزخند میزنه...صدام فقط اسم تورو صدا میزنه...میگه عشق من بیا بهار من خزان شده...انقدر نیومدی دل من از امدنت نا امید شده...اشک های من سوژه خنده ی ادمای روزگار شده.... برای اخرین بار به همه چیز نگاه میکنم...توی دلم واسه ی اومدنت خدا خدا میکنم...در کلبمو میبندم میگم خداحافظ زندگی... یه قدم بیشتر نمونده برای رهای از مرداب زندگی...صدای قدم های یه نفر داره میاد...برگ های بید و زیر پاش له میکنه وارام ارام میاد...چهره اش به قشنگیه چهره ی توست...چشم ها یش هم به سبزی چشمان توست...حالا فاصله ی زیاد منو تو شده اندازه ی یک قدم...دستامو میگیری لبخند میزنی...با لبخند قشنگت توی گوش غم ها میزنی...اینجا پر شده از عطر تنت...شکوفه ها باز شدن به خاطر امدنت...خورشید داره به من از پشت کوه ها چشمک میزنه...روزگار انگار میخواد لبخند بزنه...میدونم اومدی تا خورشید رو به این دنیای یخی برگردونی...میدونم میخوای روشنایی و به این کلبه ی خاموش برگردونی... میدونم اومدی تا نگذاری دستامو بدم به دست های مرگ...میدونم اومدی تا نگذاری خودم و بسپارم به این خاک سرد... میدونم اومدی تا خزانمو بهار کنی...اشک های روی صورتمو پاک کنی...میدونم اومدی تا دیگه دلم تنگ نشه... تا دل من از این دنیا سیر نشه...اخه عشق من قشنگیه دنیای من تویی...اگر تو نباشی دنیامو دریای غم میگیره...دوباره خورشید میره جاشو تاریکی میگیره...دنیای من .خوشید من. امید به زندگی من نرو تا دنیای من خاموش نشه...من دیگه طاقت ندارم... حوصله ی زندگی بدون تورو ندارم...حالا که اومدی یه ترس عجیبی توی قلبم خونه کرده... کنار امید توی قلبم اسبابشو پهن کرده...من میترسم از لحظه ی بعد از اینکه نکند در کنارتو فردایی نیاید... نتوانم دیگر صدای دلنشینت را بشنوم....نکند دیوار ها نگذارند من و تو در کنار هم باشیم ...نکند بودن تو در کنار من اجباری بیش نباشد...من از اینکه تو در کنار من نباشی میترسم... و میترسم که بودن تو در کنار من خوابی بیش نباشد ...مانند روز ها پیش فقط توی خواب نباشد...من میترسم از لحظه ی بعد و از این پنجره ای که رو به احساسم گشوده شد...من میترسم....

+ نوشته شده در سه شنبه 13 مرداد1388 15:54 توسط غزاله |


در ان شب زیبای زمستانی دیدنت سرما را از بدنم بیرون کشید...در اوج تنهایی در میان غم هایم نشسته ام..عکس هایت در اطرافم پراکنده به کنارم گذاشته ام...عکس هایی که از هر لحظه ی شکستن من و بالا رفتن تو از پله های طلایی موفقیت است...به چهره ی پیرم در اینه خیره میشوم دیگر از من جیزی باقی نمانده که برای بدست اوردنت بدهم...در شیرین ترین معامله ی روزگار مردی پیر با چهره ای تاریک به کنارم امد و گفت :اگر بخوای دوسش داشته باشی شرط داره...رسم عاشقی بالا پایین زیاد داره...اونی که شرط شروط نداره هوسه...اگر هوسه بزاره بره...اما عشق من از سر هوس نبود...کم رنگ نشد چون به خاطر گذر ثانیه ها نبود... پیرمرد لبخندی زدو گفت اگر دوسش داری خنده هاتو باید بدی... اشکاشو باید بگیری...من گفتم اشکالی نداره اشک ریختن برای بدست اوردنش که قابلی نداره... اون گفت یارت وفای زیادی نداره...ارزش این همه اشک ریختن رو نداره...من گفتم اونی که ارزش نداره تویی... روزگاره...گفت اونم جزئی از این این روزگاره...اونم بازیچه ی بازی های همین روزگاره...اما من داد زدم گفتم برو نمیزارم توی خودت غرقش کنی...توی مرداب زندگی دفنش کنی...عشق من ارزو زیاد داره...گرچه این دنیا درد و رنج کم نداره...پیر مرد گفت پس ارزو های بر باد رفته ی تو چی؟ پس عمر تلف شده ی تو چی؟ اون که نفهمید کی براش تا صبح پیش خدا دعا میکنه...اشکاشو میریزه و خدا خدا میکنه...اون که نفهمید کی براش شب و رو ستاره بارون میکنه....اشکای قشنگشو جای ستاره های اسمونش میزاره...اون که نفهمید کی داره دعای خیرش راه پر پیچ و خمش رو صاف میکنه...اون که نفهمید دل شکستن چه گناه بزرگیه...یه گل رو به خاطر خود خواهی پر پر کردن چه خطای بزرگیه...من میگم اشکال نداره...اون ارزو زیاد داره بیا عمرمو بهت میدم بهش بده...بگو دل شکسته زندگیه بدون امیدش رو نمیخواد اما دنیای تو پر از امیده...راه تو پر از چراغه...راه اونم پر از فانوس بود اما وقتی ازش با دویدن گذشتی باد عبورت شمع همه را خاموش کرد...برو عشق من نزار چراغ راهت خاموش بشه اما اگر روزی خواستی از کوچه دل دیگری بگذری ارام قدم بردار شاید ماندن تو تنها امید زندگی او باشد........

+ نوشته شده در یکشنبه 4 مرداد1388 13:44 توسط غزاله |


+ نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388 1:2 توسط غزاله


توی هر فصلی که باشیم چشمای من همیشه بهارن...اخه ابرای بهار توش خونه دارن...واسه همینه چشمام همیشه خیسه...واسه همینه اشکام همیشه داره از چشمام میریزه.....توی ذهنم فکر نبودنت رنجم میده...جای خالیت کنارم خیلی عذابم میده...عذابم میده  اماصبر من زیاده...میگم بزار عذابم بدن شاید انتظار من از تو زیاده...شاید قسمتم این بوده تو بری تنها بمونم... تا اخر عمر چشمای من منتظر بمونن...اما حق من نبود با بقیه یکی بشم...حق من نبود تروخشک با هم سوزونده بشن... حق من نبود مرگو تو چشمام ببینم...حق من نبود هر شب سنگ قبرمو توی خواب ببینم...حق من نبود زیر حکم مرگم امضای تو رو ببینم... اسم نازنینت و کنار اسم جلاد:ببینم...حق من نبود رفتنتو با کسی دیگر ببینم ...زیر چتر عشقت زیر بارون سایه کسی دیگر رو ببینم...حق من نبود توی این راه خنده ها مال تو بشه غم و اندوه واسه من...یعنی تاوان گفتن دوستت دارم انقدر زیاده گل من... اره گلم سکوت تو انتخاب تو بود...اما معرفت تو چی یعنی انقدر کم بود؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!                    

                                               

+ نوشته شده در چهارشنبه 31 تیر1388 22:51 توسط غزاله |


+ نوشته شده در شنبه 27 تیر1388 1:14 توسط غزاله


وقتی وقتی لبخند زدم گفتم سلام ابرای بهار چشمام باز بارانی شده بود این دل من امیدوار شده بود دل به دل تو بسته بود همون دلی که گفت دوست داره همون دلی که گفت جز تو هیچ امیدی به زندگی نداره همون دلی که گفت اگه بری من میمیرم  میرم سوار قطار مرگ میشم تنها میرم... میرم تا ببینی هیشکی توی این دنیا  به اندازه ی من توی فکر تو نبود همه ی خواب و خیالش محو لبخند تو نبود گفتم اگر بری تنها میشم توی دریای غمم غرق میشم گفتم بیا دستامو بگیر فرشته ی نجات من. بیا  غم و از دلم بگیر عزیز تر از جان خودم...گفتم بیا تا بهم ثابت نشه تو از لطافت بهار بویی نبردی... بیا تا بهم ثابت بشه این همه انتظار بی جا نبود... این همه اشک واسه تو ریختن واسه یه بی لیاقت نبود ...بیا بهم ثابت بشه توی این دنیای دورویی ها میشه با هم صاف بود... میشه مثل اینه بی ریا بود...  بیا که بهم سایه ها نگن داره تو دنیای خودش با خنده هاش غرق میشه بیا تا بهم ثابت بشه که من قدرت اینو داشتم که بین این همه گل مصنوعی گل طبیعی خودم رو پیدا کنم اما تو نیامدی حالا سایه ها تنهام نمیزارن میگن هرچی از تو بد گفتن راست بود... این دل تو از سنگ بود... از سنگ بود که اشکامو ندید ...از سنگ بود که صدامو نشنیدو پشتشو کردو رفت ...رفت و نفهمید دنیای کیو اتیش زد ... نفهمید دل کیو شکست...من هنوز منتظرم منتظر روزیم که میای و اون زور نوبت منه که به سایه  ها بگم عشق من پاک بود... این همه انتظار  اشتباه نبود این همه صدا زدن بی جواب نبود... اما من مثل پروانه به دور تو میگشتم نمیدانستم که نو شمعی و پال هایم را خواهی سوزاند...سوزاند که حالا زمین گیر شدم...سوزاند که دیگه از زندگی سیر شد...سوزاند ولی چون عاشقت بودم نه کینه ای نه اشکی همه رو توی خودم ریختم و ساکت موندم... ساکت موندم و تو چه زشت به من و عشقم و خندیدی...صدای خنده هات هنوز توی گوشم ...خنده های که دل منو خورد کرد... خورد کرد که توی ساحل عاشقی دیگه خورشیدی طلوع نمیکنه... دیگه توی دل من گیاهی رشد نمیکنه...چون تو منو از ریشه سوزاندی... تو تیشه بدست گرفتی  و از ریشه به ریشه ی اصلی این چنگل زدی بعد با خنده هات جنگل و سوزوندی پرنده های در حال پروازو سوزاندی بوی خاکسترش را همه شنیدند همه شنیدند و گفتند چرا؟ حالا من چه جوابی بدم من فقط دارم از عشق خودم دفاع میکنم از این که من دوسش داشتم و اون نفهمید از این که برام مهم بود و نفهمید...خسته ام خیلی خسته...خسته تر از همیشه اشک هایم را برایت جاری میکنم اشک من از عجز نبود اشتباه نکن من از این اشک ریختم که بدون محاکمه محکوم شدم محکوم شدم که مرگ را در خوردم بیبینم محکوم  به مرگ محکوم به نیستی محکوم به نبودن اره من محکوم شدم اما تو بازیچه ی دنیا شدی... دنیا بازی زیاد داره حالا تو توی اولین بازش افتادی مواظب خودت باش همیشه همه ی بازی هاش شیرین نیست گاهی اوقات اون شیرینیش ظاهریه اما مواظب خوت باش برگ ها وقتی میریزند که فکر میکنند طلا شده اند حالا که تو قاضی دادگاهی از عشق هیچ دفاعی نمیکنم میخوام پحکمای تو درست باشن... چون نمیخوام باورام ازت توی لحظه ی مرگم عوض بشن ... چون من خیلی دوست دارم ای شیرین ترین  اشتباه من....

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388 20:21 توسط غزاله |


هر روز برگی دیگر از درخت دلم بر زمین می افتد دلم خودش را برای خزان اماده کرده... در اوج بهار همه ی تلاشم را میکنم تا برگی دیگر از امیدم بر زمین نیفتد اما این باد وحشیانه میوزد و نمیتوانم جلوی ریزش برگ هایم را بگیرم مگر بهار نیست  پس چرا برگ هایم میریزند و من هر روز پیر تر میشوم از وقتی که کبوتر نامه رسان دیگر هیچ نامه ای برایم از تو نیاورده به این روز افتاده ام برگ هایم زرد شده ریشه ام خشک شده از درون خالی شده ام ... ریشه هایم تشنه ی اب امیدند اما تو نیستی که این اب را به ریشه های من برسانی تو نیستی که از من مراقبت کنی... نمیدانم چرا وقتی بسویت دستی دراز کردم تا عشقم را از دستم بگیری تو فقط نگاه کردی و هیچ نگفتی...من اشک میریختم و تو نگاه میکردی.. من درد و دل کردم ولی تو نگاه کردی... اخ چقدر دلم برای ان نگاه هایی که به من شور زندگی میداد تنگ شده... چقدر دلم برای ان لحظاتی که من خندیدم و تو هم خندیدی و زندگی برایم چون گلستان شد تنگ شده...چقدر دوریت برایم سخت شده...ولی تو فقط به راه خود ادامه میدهی... پشتت را به من نکردی ولی هیچ حرفی هم از بودن در کنارم نزدی ... نزدی که من اینگونه شب ها به خدای خودم التماس دستانت را میکنم... تو حتی نخواستی که ببینی که در دستانم برایت چه دارم تو در میان هزاران گل رز که انتظار دستانت را میکشیدند نتوانستی گلی که طبیعی بود را از گل های مصنوعی جدا کنی... من را در این دنیا بی جواب گذاشتی و رفتی ولی نگفتی که دیگر برگشتی در کار نیست و این را هم نگفتی که بر میگردی ولی من هر روز به کنار جاده میروم ... میروم تا گل هایی را که به جای جاپاهایت همان جاپاهایی که موقع رفتن بر جا گذاشتی که همه گل رز و نرگس اند را ابیاری کنم...عشق زیبایی که اگر به وصال نرسد تبدیل به خاطره یا حتی افسانه میشود...عشقی که من را تا کنون به انتظار امدنت ایستاده مثل سرو نگه داشته سروی که هر روز خمیده تر میشود ولی از عشقش به تو هیچ چیزی کم نمیشود... ای کاش دوباره کبوتر نامه رسان این نامه هارا به تو میرساند... نامه های که هیچ جوابی نداشت... ولی جوابشان سکوت هم نبود... من و تنها گذاشتن در این دنیای پست نبود...حالا من تنها ی تنها بی تو چه کنم...جز تو برای ادامه راه به چه فکر کنم...جواب دلم را که به تو اعتماد کرد را چه بدهم... بگویم هیچ حرفی نزد... برای عشقمون ارزشی خرج نکرد...به چشمانم که این همه انتظارت را کشیدند چه بگویم؟ بگویم کسی که منتظرش بودم نیامد تا این انتظار را به اخر برساند؟به قلبم که هر روز بیشتر صدایت میزند چه بگویم؟ بگویک که مرهمی جز بیشتر کردن غم هایم نداشت؟جز باز کردن زخم های تو جوابی نداشت؟ میبینی چه قدر سوال در این ذهن خسته دارم...میبینی که هیچ جوابی برایشان ندارم... کلید جواب ها دست تو بود ولی تو کلید را همراه نامه ی مچاله شده ام در گوشه ای انداختی...حالا باید به دنبال تو که همه ی زندگی ام را در خودت غرق کرده ای بگردم...بگردم تا گل های رز و نرگس را که به انتظارت با خود عهد بسته اند که ان روز که میمیرند یا در دستان تو بمیرند یا سر قبر من را به دستان تو برسانم دست هایی که هیچ جایی برای دستان من نداشت... اما مهم نیست... مهم دل من است که به خاطر سکوتت هیچ کینه ای نداشت و نخواهد داشت... اما لیاقت دستان و نگاه و توجه تو را داشت...

+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388 13:49 توسط غزاله |


سلام این اپ اجباری هستش.. هیچ وقت دلم نمیخواست برای همچین مسئله ای اپ کنم اما اینبار مجبورم... نمیدونم کدامیک از شما دوستان نوشته های منو پرینت گرفتین اما میخواستم مسئله ای رو برای همتون روشن کنم...من این متنارو برای دل خودم مینویسم... من همه ی ناراحتیامو توی نوشته هام مینویسم چون احساس میکنم که در این وب میتوانم دردودل کنم شاید بعضی از شما معنی حرفامو فهمیده باشین اگرچه من خیلی روان و ساده حرفامو میزنم حرف هایی که نمیتونم به راحتی به کسی که این چند اپ اخر بهش تعلق داره در حقیقت برای اون نوشتم و مینویسم بزنم رو میزنم ...  به همین دلیل اصلا راضی نیستم که کسی از نوشته های من پرینت بگیره یا ازشون توی وبش استفاده کنه از همه ی شما عزیزان میخواهم که از نوشته هام استفاده نکنین یا پرینت نگیرین توی این مدت که من اپ میکردم خیلی از شما سوال هایی در مورد من و نوشته هام و معانیشون میپرسیدین که من نمیتوانستم  بهتون جوابشو بدم از همه ی این عزیزان عذر خواهی میکنم و همچنین تشکر به خاطر توجه شون ... حالا که همچین اپی کردم  فرصتی شدتا از دوستانی که من را همراهی کردن و من را با نظراتشون تنها نذاشتن تشکر کنم : کیارش.هنگامه.سارا.مدیر اولین وب طرفداران سهیل محزون. پگاه.ساقی. بیتا.الهام.

+ نوشته شده در جمعه 19 تیر1388 1:7 توسط غزاله |


در اعماق چشمان پاکت جنگل سرسبز زندگی را دیدم ای کاش من پرنده ای بودم که در این جنگل سر سبز لانه ای دارد ای کاش من یکی از هزاران درخت جنگل چشمانت بودم ان وقت از خدا دیگر هیچ چیز نمیخواستم نه ابی نه خاکی... عشق جای خالی همه ی این هارا پر می کرد...اما افسوس من مثل تک درختی در کویر زندگی میمانم که به امید باریدن باران این روز های گرم و طاقت فرسا را تحمل میکنم...کوله باره سنگین از غم دوریت  را بر کمر خمیده ام بر دوش میگرم و عشقت  را در قلبم  محکم نگه میدارم و گل های رزقرمزی را که از باغچه ی دلم چیده ام در دستانم نگه داشته ام... همان گل های را که دوست داری...بند کفش هایم را خیلی وقته برای رفتن برای رسیدن به تو محکم بسته ام کفش هایی که  از نیمه شب گردی های من در کوچه های خیال پاره شده است ...در چشمانم  ارزوی دیدنت موج میزند... اسمان دلم با یاد عشق به تو رنگین کمان محبت  میزند... میدانم فاصله ی منو تو مثل زمین و اسمان میماند اما من از زمین دلم به اسمان دلت نردبانی از جنس صداقتی میزنم که من به تو داشتم... انقدر محکم که هیچ چیز نتواند ان را بشکند... انقدر ثانیه به ثانیه عشقت در دلم بزرگ تر میشود که مجبورم ازخیلی چیزها بگذرم و ان ها را از دلم دور بریزم  تا جای بیشتری برای عشقت باز کنم ... دوریت انقدر برایم قفقان اور است که نفس کشیدن برایم سخت شده... سخت تر از این کوه هایی که بین مان فاصله انداخته...انقدر سخت که این لحظه هایی که از عمرم  میگذرد برایم بی معنا شده...اشک هایم برایم عادی شده اند... دست و پنجه نرم کردن با غول غم دیگر جزئی از این زندگی غمبارم شده...هر شب از خدا تو را خواستن جزئی از واجباتم شده...از هر کس در این دنیای پست کمکی خواستم تا یک سنگ از هزاران سنگی که بر کمرم جا خوش کرده اند بردارد یک سنگ برداشت و هزاران سنگ دیگر بر کمرم گذاشت و حتی با خودش فکر نکرد که با این کار من به زمین خوردن نزدیک تر میشوم فکر نکرد که من در خودم غرق میشوم مثل شمع در انتظار بودن پروانه در کنارش هر ثانیه بیشتر اب میشوم فکر نکرد که با این کار من را از زندگی کردن دور میکند از خودم بودن دور میکند از خوشحال بودن دور میکند از زنده بودن دور میکند از لذت بردن دور میکند... انقدر دور که از صفحه ی روزگار محو میکند انقدر محو که همه او را از یاد میبرند به دست خاک سرد میسپرند و میروند ... حالا من تنهای تنها نمیدانم بی تو چه کنم.... از همه جا نا امید شده ام.... حتی از کسانی که میتوانستند در این راه مملو از مه چراغی برای ادامه ی راهم باشند هم کمکی خواستم ولی انها خود را مثل کلاغی که از مترسک مهربان مزرعه میترسد کنار کشیدند ... انسان هایی که حتی اگر در جمعی پر از انسان باشند فقط خود را میبینند... خدایا ای کاش پایان دادن به عمر انسان ها دست خودشان بود اخر وقتی که همه چی در این دنیا عذابت میدهندچه گونه  میتوان رفت میتوان ماند تا منی که ستون هایم ترک خوده بتوانم باشم  ستون هایی که فقط به خاطر تو تا چند شبی پیش سر پا ایستاده بودند اما تو اونارو ویران کردی جنگل اینده رو با سکوتت سوزاندی بدون اینکه حتی گشتی در این جنگل بزنی اگر میزدی لانه های پرندگانی رو میدیدی که به جوجه هایشان راه پرواز یاد میدهند اما نمیدانند که همه ی این دنیا قفسی  بیش نیست که هر لحظه بیشتر تنگ میشود افسوس....

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 تیر1388 13:59 توسط غزاله |


+ نوشته شده در شنبه 13 تیر1388 21:17 توسط غزاله


+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388 0:1 توسط غزاله


انتظار من سر امد و تو امدی...اما تنها نه بلکه با کوله باری از سکوت ...سکوتی که مرا در این دنیای سرد خودم در اغمایی گذاشت که هیچ برگشتی در ان نیست... در میان علامت سوال هایی رها کردی که هیچ جوابی برایشان ندارم...برای دل شکسته ام هیچ مرهمی ندارم...دلی که با چشمان باز راهی را انتخاب کرد که در حباب تصوراتش با هم بودن درکنار خوشبختی بود... راهی که در ان پر از شهر های بزرگ بود.... شهر هایی که برای ورود دروازه هایی از جنس تردید داشت ... دل من به هر دری زد در باز نشد...دل من خسته شد ولی نا امید نشد... تا اینکه یک شب عزم شو جزم کرد...به تو و  دلت اعتماد کرد... احساساتشو خیلی اصادقانه  ابراز کرد...اما تو  دروازه هارو باز نکردی... به احساسات پاک من پشت کردی...حق انتخاب با تو بود... چراغ ادامه ی راهم همراه جواب تو بود... جواب تو هیچ نبود فقط سکوت... چراغ راهمم خاموش شد...ای کاش روزی میشد که تو در دروازه هارو باز کنی... دل تنها مانده ام رو صدا کنی... منو از این کابوس بیدار کنی ... دوباره چراغ راه رو با دستای قشنگت روشن کنی...اشکای رو صورتمو پاک کنی...این سر درد های همیشگی رو دوا کنی... زخم های   گذاشته بر دلم  رو خودت مرهم کنی... اما اینا همش یه ارزوست ... یه ارزوی خیلی دور...یه ارزویی که فقط با  اومدنت تبدیل به واقعیت میشه... اروزی که اگر بر اورده بشه خزان من بهار میشه... دنیای خاموش من روشن میشه... ای کاش این حرف هامو بشنوی... معنی حرفامو بفهمی...ای کاش بفهمی که دنیای دیگری بودن مهال نیست ... ای کاش بفهمی که تنها امید زندگی فرد دیگری بودن خیال نیست... ای کاش بفهمی که این فاصله ها چقدر عذابم میده... ای کاش بفهمی که این بی تو بودن چقدر رنجم میده... ای کاش بفهمی که همه ی عشق ها دروغ نیست فقط توی قصه ها نیست ...ای کاش بفهمی که عشق من به تو از سر هوس نیست... ای کاش بفهمی که رو راست بودن فقط توی افسانه ها نیست... ای کاش بفهمی بی تو بودن کار من نیست...   

+ نوشته شده در یکشنبه 7 تیر1388 19:41 توسط غزاله |


دلم برای خودم تنگ شده ... دلم برای روز های شاد تنگ شده... دلم برای خنده هایی که به گوش اسمان هم میرسید تنگ شده ... دل من خسته شده... مرغ  پر بسته شده ...دوبار به خاطر تو چشمان منتظرم بارانی شده.... چشمانی که هر روزمثل امروز به امید دیدنت باز شده...و شب ها با هزاران دلتنگی به امید دیدنت حتی در رویا بسته میشه... رویاهایی که خیلی وقته تبدیل به کابوس شده...کابوس هایی که سوهان این روح شده ... روحی که از بودن با تو نا امید شده... امیدی که چند روزیست به دفتر خاطراتم سپرده شده چون امیدم نا امید شده.... دفتر خاطراتی که از روز های غمگینم پر شده... امیدی که تنها چراغ راهم بود... تنها انگیزه برای تحمل این روز های زشت بود... روز هایی که انگار تمامی نداره... مثل عشق من به تو که پایانی نداره ...عشقی که ندیدیش...چشماتو بستیو ازش گذشتی... عشقی که پاک بود...مثل چشمای تو بی گناه بود... چشمایی که از من دریغ کردی...چشمایی که رو به اشکای من بستیش .. ولی نمیدونستی  که با بستشون دفتر زندگی منو هم برای همیشه بستی...با بستشون تنها فانوس امیدم رو هم خاموش کردی... ریسمانی که منو به این دنیای زشت متصل کرده بود رو  قطع کردی... منو خیلی راحت و زودبرای خواب ابدی اماده کردی....

+ نوشته شده در پنجشنبه 4 تیر1388 23:14 توسط غزاله |


+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 14:33 توسط غزاله


 چقدر سخت است دلتنگی...چه شبیه به مرگ است تنهایی...مرگ خاموش ترین وازه ها...مرگ پایان همه ی لحظه  ها...مرگ رفع همیشگی همه خستگی ها...مرگ جبران همه ی بی خوابی ها... تنها در گوشه ای در تاریکی نشسته ام دستانم میلرزد...اشک از چشمانم میلغزد...لای لای هر شبم همان هق هق همیشگیست...کابوس های شبانه ام همان ارزوی به دست نیامدنیست...خیسی چشمانم همان عادت همیشگیست... این منم تنهای تنها... این منم همپای غم ها... این منم سرو خمیده... این منم بید  خشکیده...این منم زنده ی از یاد ها رفته...این منم امیدی که از دل ها رفته... امیدی که رفته  از دل هر خسته ی تنها...از دل هر عاشق مایوس... از دل هر  شبگرد بی فانوس ... از دل شکسته ی من... از دل عاشق تو......

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388 14:25 توسط غزاله |


+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388 19:44 توسط غزاله


از پنجره ی دلم به زندگی نگاه میکنم بیرون پشت پنجره در دل شب  امید ایستاده  منتظره تا در این کلبه ی تنهایی باز شود و خود را به درون بیاورد و چراغ این کلبه ی تاریک را روشن کند روشن کند  تا چشمان من دگر خیس نشود تا دیگر فانوس ارزو هام خاموش نشود تا دیگر برای فوت فرصت های نیامده از دست رفته شمعی روشن نکنم تا دیگر دلم برای مرگ تنگ نشود چه واژه ی سردی... چه واژه بی صدایی .مثل سکوت. مثل تنهایی. مثل نا امیدی. مثل دلتنگی. مثل تو. مثل من سرد ولی اشنا درد ناک... ولی ارامش بخش... مرگ کمی درد ناکه ولی ارامش بعد ان لذت بخشه...ارامش.. دلم برایش تنگ شده دلم برای نبود غم تنگ شده. دلم برای خندیدن از ته قلب تنگ شده. دلم برای تو تنگ شده...دلتنگی دردناکه مثل مرگ. مرگ ترسناکه مثل تنهایی. تنهایی غمناکه مثل انتظار. انتظار سخته مثل پاک بودن... امید را میبینم هنوز هم پشت پنجره نگاهم میکنه با چشماش التماسم..میگه اگه قفله باز بشه زندگی از نو شروع میشه. من میگم زندگی رفت  بند کفشاشو بست و پیاده رفت.. اون میگه زندگی اونجاست کفشاش توی پاهاته تو اینه نگاه بگن خودتو صدا بکن  من میگم صداش کنم تنهاییمو صدا کنم ؟اون میگه زندگیو صدا بکن تنهاییو رها بکن من میگم اگه تنهایی بره تنها میشم توی دریای غمم غرق میشم اون میگه پاروتو بدست بگیر راه ساحلو پیش بگیر  من میگم کدوم پارو؟ همه فته اند.. همه رفته اند و من جا گذاشته اند.. تومیگی  با قایق بعدی برو  تنهاییاتو خاک کنوبعدش برو ... من قفلا باز میکنم.....چراغ کلبه رو به امید امدنت روشن میکنم

+ نوشته شده در دوشنبه 11 خرداد1388 11:11 توسط غزاله |


نمیدانم چه بگویم... درد این دل خاک خورد رو پیش که بگویم...تنهاییم را هیچ کس درک نکرد... سرمای وجودم را هیچ کس حس نکرد... ناگفته هایم را هیچ کس معنا نکرد... سکوت بی وقفه ام را هیچ کس نشکست اما تا میتوانستن این دل تکیده را شکستن . شکستن و حتی نگاهش هم نکردن . خورده هایش را رها کردن دل من از شیشه بود هیچ چیز برای پنهان کردن نداشت ولی این زندگی امانش نداد. فرصت سخن دوباره برایش نگذاشت حتی درخواست فرجام هم جواب نداد . او را  بی هیچ بهانه ای فقط به خاطر یار به زندان انداختن... او فانوس  یاد  یاربی وفایش را خاموش کرد و خورشید دیگری را در دلش به طلوع کشاند و به امید دیدار دوباره با تو میله های زندان را از دیوار مرگ جدا میکند از هم باز میکند از انها عبور میکند  سد روزگار را میشکند و قدم هایش را محکم در جاده ی بهاری دلش میگذارد ایکاش میفهمیدی که به اندازه ی اسمان ها دوستت دارد تو اورا نمیبینی  . تنها امیدش به این است که شاید جاده ی  او و عشقش در زمانی از این روزگار به یکدیگر برسد  . دل من هنوز به دنبال گمشده اش میگرد اورا میبیند نمیداند چه بگوید چه گونه این راز عشق  دل تنها مانده اش  را پیش او  بگوید و با صداقت جمله ی زیبای دوستت دارم را جاری سازد  

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 اردیبهشت1388 18:45 توسط غزاله |


پنجره هارا باز کن شاید هنوز هم دیر نیست . شاید  برای پذیرش عشق دیگر دلت از سنگ نیست . شاید باز هم بتوان عاشق شد . خندید . زندگی کرد . شاید باز هم بتوان پشت این کوه های تاریکی طلوع خروشید را دید . شاید بتوان از میان این قطره های پاک باران اشک خداراهم دید شاید بتوان از میان گل های مصنوعی گلی از جنس عشق را هم دید سخته میدانم اما باید رفت جاده ی پر پیچ وخم زندگی را میگویم .  سخته میدانم تلاش برای رسیدن به ارزو های دست نیافتنی منم خسته ام از این ارزو های دور از من . رسیدن به تو از انس گرفتن یک پروانه با یک گل مصنوعی هم سختر است از خاموش نشدن یک شمع در مسیر باد هم سخت تر است اما من این سختی ها را از سر راهم با عشق تو برمیدارم با دیو قصه ها به عشق رسیدن به تو میجنگم دروازه های ناامیدی را با امید تو میشکنم غرور را به خاطر تو زیر پا میگذارم ترسم را برای نبودنت در گوشه ای  از ذهن مغشوشم میگذارم و به تو نگاه میکنم  و به این می اندیشم که چه قدر سخته انتظار. چقدر سخته تنهایی .چقدر سخته در میان انبوهی از انسان ها باشی و باز هم احساس تنهایی کنی  چقدر سخته بی پشتوانه بر روی لبه تیغ تردید  راه رفتن  و چقدر سخته بی تو زنده بودن ای تنها امید زندگیم  دستم را بگیر و نگذار این پنجره ی دلم بسته شود نگذار عشق پشت پنجره بماند و از بین برود . پنجره را با دستان خودت کنار بزن و بوم زندگیم رو از نو رنگ بزن رنگ خوشبختی...

+ نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388 17:44 توسط غزاله |


       چشمانم مدت زیادیست که برای دیدنت بیتابی میکند اما هیچ نمیگوید و فقط اشک میریزد چون که میداند اگر ناله ای کند دیوار غرور میشکند اما نمیداند که دیوار غرور خیلی وقته که زیر سنگینی غم با خاک یکسان شده ... دلم در خودش با دیدن جعبه ی یادگاری هایت در تلاشه که جای زخم ها را  بپوشاند اما... . دست هایم دیگر برای نبود دست هایت عادت کرده قلبم  برای نبود نیمه ی گمشده اش در کنارش فقط ناله میکند .ناله هایش را خوب میشنوم.  میبینی همه ی وجودم تو را صدا میزند اما این کوه های لعنتی در پیش پایم  نمیگذارند صدایم به گوش تو برسد و صدایم فقط در خودشان میچرخد و دراخر ضربه ی موجش به خودم میرسد . ای کاش روزی بیایی و با دستان پاکت همان دست هایی که روزی دستای غرور را پیش خودش به خاک انداخت همان دست هایی که به من نوشتن جمله ی زیبای دوستت دارم را اموخت همان دست هایی که روزی قلبم را در خودش دید و به جای نوازشش انرا شکست نه نشکست خاکسترش کرد بیایی و با هم این کوه هارا برداریم و با قلب مهربانت همان قلبی که روزی هرچند دور ولی به انگیزه ی عشق من میتپید گرچه اکنون دیگر نیست و به همراه وجود نازنینت پیش خدایی رفته که همه ی عشق هارا افرید بیایی و این فاصله هارا با وجودت پر کنی بیایی و این زمستان همیشگی را بهار کنی بیایی و درخت امید را در دلم بکاری اما این فقط یه رویاست  یه رویای زیباست  

+ نوشته شده در شنبه 12 اردیبهشت1388 17:17 توسط غزاله |


من تورا در رویا هایم میبینم که از جاده ای سبزی به سمتم میایی و من  ایستاده ام منتظر قدم های کند تو که من را به تو میرساند . رویا هایی زیبا ولی پوچ . رویاهایی که فقط تنها سودشان امیدوار کردن یک نا امید . یک کسی  که فقط منتطر اشاره ای است که از جایش بلند شود اما مگر بدون انگیزه میتوان برخاست میتوان دید. رویایی پوچ  فقط برای بوجود امدن یک انگیزه . انگیزه ای برای ادامه ی این زندگی .  انگیزه ای برای احساس کردن نرمی دست بهار که به صورتم میکشد اما من نمیفهمم .  از وقتی که نگاهت را از من دریغ کردی دیگر برایم هیچ چیز دیدنی نیست یادته گفتی دنیا رو چه جوری و از چه پنجره ای میبینی ؟ یادت هست من جواب دادم دنیای من چشمان تو بود و من از پنچره ی نگاهت نگاهش میکردم چه قدر اسمان چشمانت ابی بود وقتی که دیگر من اون چشم هارا نخواهم دید پس دیگر دنیا را نخواهم دید دنیای من تو بودی حالا اون دنیا کجاست ؟ انگیزه ام برای ادامه ی راه تو بودی حالا اون انگیزه کجاست ؟ یادته گفتی ای کاش میتونستم توی قلبتو ببینم تا بفهمم کسی دیگه هم به جز من توش هست یا نه؟ یادته من با همین دستای خالی قلبمو در اوردم و گفتم که ببین تو خندیدیو گفتی اره انگار این خونه سالهاست که خالی بوده حالا ببین اصلا قلبی مونده؟ قلبمو با خودت بردی میدونم جاش امنه... منو تا اخر نامردی کشوندی میدونم همش بود بهونه اما من کم نیاوردم دستمو برای لمس دستات باز اوردم تو دستمو پس زدی دیوونه... میدونستی از من چیزی نمونده حتی یک نشونه...

+ نوشته شده در یکشنبه 30 فروردین1388 20:25 توسط غزاله |


+ نوشته شده در پنجشنبه 27 فروردین1388 20:32 توسط غزاله


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

گریه در چشمان من طوفان غم دارد ولی خنده بر لب میزنم تا کس نداند راز من


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

آبان 1388

مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387


آرشیو موضوعی

نامه ای به خدا


پیوندها

خط داغ
ارامشگر خیال
تقدیر منی تو
قسم
در کوی عشق
واکسی
دوستت دارم
مدیریت
شکسته های دل
عاشقان بی عشق
بزرگترین وبلاگ عاشقانه
تنهاترین تنها
ساقی
ستاره ی تنهایی
فصل نوجوونی
جایی برای با هم بودن
رها
عباس غزالی
تنهای عاشق
دو قطره اشک
دست نوشته های یک جوان عاشق دل شکسته
شب رویایی
ستاره سهیل
حرف های خودمونی
سقف رویایی
پاییز دلتنگی
کمی اهسته تر قدم بردار
فرزاد
دوست دارم ارزو جان
حقایق تلخ یک نسل
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin